آیا می توان حلقه های جدایی امان با محیط را ترمیم کنیم

آیا می توان حلقه های جدایی امان با محیط را ترمیم کنیم
در قرن گذشته، به تدریج از زنجیره حیاتی که با محیط و طبیعت داشته ایم خارج شده و در یک تصمیم تدریجی به این نتیجه رسیده ایم که به تنهایی و با تسلط بر دایره زندگی می توانیم ادامه دهیم. تنهایی ما در ابتدا جدایی از طبیعت بود و کمی بعد تر جدایی از خانواده های بزرگ و حتی بعدتر جدایی از احساساتمان ... گویا ما در این تکرار تاریخ زندگی به مراحل پایانی نزدیک می شویم... بیایید تک تک حلقه ها را بررسی کنیم در ابتدا باید بدانیم در حلقه اول جدایی از طبیعت نه تنها قدرت فیزیکی ما به شدت کاهش یافته است بلکه هوشیاری حواس ما از انسانی که با درخشش یک ستاره به احوالات آینده می اندیشید به افرادی مبدل شده ایم که حتی حواس پنج گانه ما در چشیدن و بوئیدن کارایی کافی را ندارد. به اخرین وعده غذایی یا آخرین گلی که بوییده اید فکر کنید. چقدر می توانید احساس کنید... در حلقه دوم جدایی خود از خانواده، چه توانمندی هایی را از دست داده ایم... کمی شاید به وضوح جدایی ما از طبیعت نباشد. بیایید اندیشه کنیم، در این مرحله به جزییات می توان گفت ما توانایی برقراری ارتباط عمیق با دیگران و نگهداری از کسانی که کم توان تر هستند را از دست داده ایم. گویا از دایره دیگری خارج شده ایم و دوباره نقطه ای تنها و سرگردان هستیم البته در سطحی دیگر. روزها میگذرند و ما هر روز بیشتر کنار هیچ چیز نمی توانیم زندگی کنیم و به زودی و یا شاید بتوانم بگویم این روزها دیگر حتی کنار خودمان هم نمیتوانیم زندگی کنیم. دیر یا زود باید بپذیریم همیشه کودک، جوان و میانسال نخواهیم ماند ما باید آماده باشیم تا به حلقه های اصلی زندگی برگردیم بدون خانواده و حمایت از آن ها، بدون طبیعت و حمایت از او ما هیچ نیستیم... و صد البته این مسیر بازگشت بسیار پیچیده و طاقت فرسا است. شستن این میزان از خودخواهی از چهره مان صبر طولانی میخواهد. اگر کمی هوشیار باشیم چاره ای جز بازگشت نداریم. اما به دلیل شما می گویم در این روزها که ظواهر کمتری اطراف ذهن مشغول ما چرخ میزند. اگر نگاه کوچکی به سیر عمر خود بیاندازیم. فکر کنید ما دیگر به اسباب های اساسی سرگرمی امان دسترسی نداریم. که برای آن ها سال ها در یک سیر تکراری، فقط تغذیه می شویم و خواب های مزمن را تجربه میکنیم و کار می کنیم و صد البته در بین این سه عمل هیچ چیز احساس نمی کنیم. فکر کنیم... آیا معنای زندگی، نشستن و نوشیدن چای در کنار کسانی که عمیق ترین احساسات را به ما می دهند نبوده است. آیا معنای زندگی، قدم زدن زیر سایه و روشن و برگ های درختان بهاری زیر نور یک تک ستاره نیست. آیا معنای زندگی بریده شدن نفس شما هنگام دیدن هفت شکوفه بهاری نبود... و فکر می کنم متاسفانه عمق حقیقت این حرف های تکراری را به واقع فقط و فقط در روزهای پایانی عمرمان درک خواهیم کرد...
سپیده | چهارشنبه 3 ارديبهشت 1399
بابک | جمعه 5 ارديبهشت 1399
بسیار عمیق و تاثیرگذار 🙏🙏
لطفا جهت ارائه نظر وارد شوید